دلم سفر ميخواهد، هرجا كه باشد. فقط بزنم بيرون از اين حجم گرما و يك نسيم ملايم بخورد توي صورتم
تابستان امسال تا امروز درهم برهم و شلوغ گذشت، روزها با عجله آمدند و رفتند و حسرت به دل ماندم آن اتفاق ناب بيفتد، كه نيفتاد
الان اگر كسي بپرسد اتفاق ناب يعني چه من مثل لوبياي رانگو چند لحظه خشك ميشوم و جوابي هم ندارم اما اگر بفتد به يقين فرياد ميزنم بالاخره اتفاق افتاد
خوشبينم، امروز وسطِ وسطِ تابستان است
روزهاي داغ گذشته و نيمه دلپذير از راه رسيده
خودم بايد آستين بالا بزنم
مثل هميشه، خودِ خودم
سركارعليه نجما
تنها
باتشكر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر