۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

وقتي تره‌بار نزديك شركت است

ديروز اداي زن‌هاي خانه‌دار را درآوردم،‌ صبح به هواي پماد و الكل براي سوراخ تازه گوشم زدم بيرون از شركت و تا به خودم آمدم نخ سبزي و بوته‌هاي كرفس داشت پدر دستم را درمي‌آورد.
بروكلي‌هاي نازنين با گل‌كلم تر و تازه، اسفناج‌هاي ظريف و نعنا جعفري و خلاصه تلافي اين مدت بي‌سبزي بودن درآمد.
پنج عصر رسيدم خانه و تا نه و نيم بي‌وقفه پاك كردم، شستم، خشك كردم، خرد كردم و سرخ كردم.
 نتيجه كار خورش كرفس لذيذ بود با سالاد رنگارنگ و عطر زندگي كه پيچيده بود لابه‌لاي تن خسته من.
اين سارافون جديد تحفه جمعه بازار حس خوبي با خودش آورده، بلد نيستم توصيفش كنم، يك جور سبكي و بي‌وزني خوب. جز خودمان، هيچ‌كس نخواهد فهميد اين حجاب اجباري چه بر سر نسل ما آورد. يك تكه از داستان، يك نيم آستين، فضاي بين پوست ران‌ها تا شلوار و همين چيزهاي كوچك كه كم مي‌شود و تو در خيابان هنوز مي‌تواني راه بروي، يادت مي‌اندازد كجاي اين قصه ايستاده‌اي.
من؟ به همين هم راضي و خرسندم و كلاهم را بالا مي‌اندازم. به اين فكر مي‌كنم كه اين محدوديت‌ها هرقدر كه سختي با خودش داشته، حس‌ها و لذت‌هايي هم داده كه كسي جز ما تجربه‌اش نكرده.

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

لاله‌های آبی

حكايت اين روزهام حكايت حال خوب و هواي مطبوع و سرِ شلوغ است
سرشلوغي دل‌چسب
با نتيجه‌هاي خوب
عشق عجيب و غريبم كه تصاعدي بالا مي‌رود و برگشته به روزهاي اوج
نه كه نبوده اين مدت،‌ اما زير كاغذهاي روزمرگي، زير پلن هاي اي و بي، و خيلي چيزهاي كوچك و بزرگ ديگر كمرنگ شده بود و حالا خوشحالم كه دوباره به من لبخند ميزند و انرژي مي‌دهد
كاش اين لحظه‌ها را مي‌شد فريز كرد، بعد موقع‌هاي دل‌گرفتگي بيرون و كشيد و بو كرد
لاله‌هاي آبي نازنينم اين چند روز منبع تمام دل‌خوشي‌هايم بوده‌اند. از همان لحظه اي كه در پاگرد جمعه بازار صدايشان كردم و ده دقيقه بعد توي بغلم چسبيده بودند به‌هم، ‌تا تمام راه در مترو كه از ترس از دست دادنشان حتي يك لحظه هم از سينه‌ام جدا نشدند. دل‌خوشي‌ها كم نيست، كاش هر روز دنيا را همين‌جوري ببينم.

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

خوندن يه وبلاگ اين رو يادم انداخت



يك‌بار در سن 9 سالگي از طرف مدرسه بردن‌مون سينما
هرچي هم فكر مي‌كنم يادم نمياد چه فيلمي بود
بعد من برگشتم خونه بابام رو گير آوردم و شروع كردم به تعريف كردن فيلم
وسطاي تعريف خيلي مودبانه بهم گفت دخترم من بايد برم دستشويي
ديگه چيزي يادم نيست تا صحنه اي كه پشت در دستشويي هنوز داشتم براش تعريف مي‌كردم
از اون تو صداي آب ميومد و من نگران بودم نكنه صدامو نشنوه




۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

مهرانه


20 مهر شش سال پيش بود.
قبلش هيچ ايده‌اي نداشتم كه چه‌جوري پيش ميره. قرار بود قضيه فان باشه و يك‌روز خوش‌گذروني و دورهمي.  گوشه چشمي هم بايد به كيس مي‌داشتم چرا كه به گفته الف پسر خوبيه و همون داستان حالا ببينيم چي مي‌شه.
ملاقات اول جلوي سوپرماركت خيابون يكم بود. هيچ‌وقت قيافه‌اش رو يادم نمي‌ره با اون عينك گرد فريم فلزي كه به عادت هميشگيش وقتي دست‌پاچه مي‌شه يا زيادي تمركز مي‌كنه با انگشت اشاره دست راستش فريم رو روي بينيش بالاتر مي‌بره، و تي‌شرت سرمه‌اي راه‌راه و يك لبخند محو. از اون‌جا به بعد چيزي يادم نيست تا موقع عرق خوردن. دور ميز نشسته بوديم كه الف شروع كرد به پر كردن پيك‌ها و اون با چشم‌هاي گرد و يه خنده كش‌دار فرياد زد بابا من تا حالا دختر عرق خور نديده بودم. ذوقي كرد كه خدا مي‌دونه.
صحنه بعدي رقصيدن‌هاي از سر مستيه كه انصافن با ف سنگ تموم گذاشتن. عكس هم انداختيم كه البته  ف توي يكي از دعواها و بريك‌هاش با الف همه رو پاك كرد. الان كه فكر مي‌كنم هيچ عكسي از اون روز نداريم حسرت بدي رو دلم مي‌شينه.
من طبق عادت بدي كه دارم و معمولن زماني رو مي‌شه كه محيط برام خيلي عادي يا بي اهميته مست كه كردم گرفتم خوابيدم. بعدش هم گفتم مي‌خوام با يك اكيپ از دوستام برم بيرون و اون هم گفت من رو تا سر خيابون همراهي مي‌كنه. من اون تايم يه وحشي به تمام معنا بودم كه فقط لگد مي‌زدم و شكلك درمي‌آوردم. قرارم هم اين بود كه دق دلي‌م رو سر هر موجود مذكري كه سر راهم سبز شد خالي كنم. ( تو اين زمينه چند ماه اول حسابي از خجالتش دراومدم*). توي راه يادمه از فلسفه حرف زديم. از دنياي سوفي و من ازش جدا شدم.
20 مهر پنج سال پيش تمام راه خونه ما تا رستوران رو مشروب خورديم. سيستم ماشيني اون موقع. طوري كه جلوي در رستوران بوسيدمش و موقع شام خوردن حين يادآوري خاطرات پارسال گريه كردم.
20 مهر 88 رفتيم باغ رستوران پيام. قبلش كلاس فرانسه داشتيم و يادمه اون شب حرف‌هاي جدي زديم. شرايط اون موقع ايجاب مي‌كرد.
20مهر 89 كليد خونه مشترك دستمون بود. يه خونه خالي كه قرار بود رنگش كنيم. هيچي نداشتيم ،‌هيچِ هيچ
من گفتم امشب رو بايد فراموش‌نشدني كنيم. رفتيم فرش‌فروشي يه قاليچه خريديم، انقدر خاطره‌ساز شد كه بعدن هركاري كردن بريم عوضش كنيم و يك جفت مثل هم بگيريم قبول نكرديم. اون قاليچه جفت نداشت،‌ تك بود. تو اون روزاي بدو بدو عرق بيدمشك هم نداشتيم . قاليچه رو انداختيم پشت ماشين و كوبيديم تا تهران‌پارس از يكي عرق بگيريم. يه 4 ليتري داد. اومديم غذافروشي كباب لقمه گرفتيم و هيچ به ذهنمون خطور نكرد عرق خوردن از دبه و بدون ليوان ممكنه يكم سخت باشه. يك عكس محو داريم از اون شب كه قاليچه و دبه خيلي تو چشم ميان. قيافه‌هاي ما ديدنيه.
20 مهر 90 مست‌بازي بود تا خود خدا. عكساش هست و هديه‌اش و يه شام رستوراني كه خوب شرمنده‌ام اما احتمالاً بايد رستوران زرچ بوده باشه. خيلي رك بگم كه يادمون نيست كجا بود.
20مهر 91 هم لئون بوديم، با اون شام مسخره خودش خاطره جالبي شد. بطري‌هاي آبجوي خونگي كه قبلش خالي شدن و بعد شام هم احتمال مي‌دم ادامه داده باشيم تا يادمون بره چه كلاهي گذاشتن سرمون توي رستوران.
امسال اما فرق كرد قضيه. دوروز قبلش فول تفريحات بوديم. قرار بود شنبه رو مرخصي بگيريم و بريم تهران‌گردي پاييزي. نشد.
شكل ظاهري ماجرا مثل سالهاي قبل بود، بدون الكل،‌ با هديه‌اي كه خيلي خيلي سورپرايزم كرد و كلي فان داشت برام و رستوران دونفره. اما حس امسالم پختگي‌اي داره كه برام جديده. انگار تازه دارم مي‌فهمم كجاي رابطه‌ام و چندچنديم. حجم دوست‌داشتن،‌ تجربه چندسال زندگي دونفره،‌ بالا و پايين‌هاي روزگار باعث شده بيش‌تر از قبل قدر بودن با هم رو بدونيم و براي من اين يعني بهترين هديه‌ ممكن.
* يادم باشه سر فرصت تعريف كنم چطور اون موجود وحشي به يك گربه آروم تبديل شد.