من يك
عادت بدي دارم كه عبارتست از اعتماد بيش از حد به حس ششم. ادعاي وافري هم درمورد
شناخت آدمها در برخورد اول دارم و حسي كه از ديدار اول با آدمها ميگيرم تا مدتها
روي طرز رفتارم با آن آدم تاثير ميگذارد تا به مرور يا تقويت شود و يا اينكه كلن
خلافش ثابت گردد.
موارد
زيادي بوده كه ادعايم ثابت شده و بعضن هم پيش آمده كه به كل اشتباه باشد.
دوهفته
پيش خانمي مراجعه كرد به سالن زيبايي ما (من درحال گذراندن دوره مراقبت و زيبايي
هستم، به مدركش نياز دارم) و در بدو ورود پرسيد آيا اكستنشن مو انجام ميدهيم يا
خير؟ بعد هم عنوان كرد كه عروسي دارند و شخص عروس موهاي كوتاهي دارد و نياز به
اكستنشن دارد و خودشان موي طبيعي دارند . مدير سالن گفت كه بايد موها را بياورند
تا مسئول مربوطه ببيند و اگر مناسب بود كارهاي اوليه را روي مو انجام دهد تا براي
نصب در محل آماده شود. در اين بين من سرگرم كاري بودم و متوجه ديالوگش با چندنفر
از ديگر مشتريان نشدم. وقتي كه رفت بقيه گفتند اين خانم سردبير شبكه خبر بود و
اصلن به قيافه اش نميخورد. ناگفته نماند كه ظاهر نامرتبي داشت با چهره اي كه
اولين مشخصه اش دندانهاي نامرتب و فك جلوآمده بود. من به شخصه روي همان اصل اولي
كه گفتم اگر مسئول سالن بودم ردش ميكردم برود. به نظر من وجود اين تيپ آدم در
سالن وجهه خوبي ندارد و شايد چندتا از مشتريان را هم دچار سوءتفاهم كند كه خانمهايي
كه اعتياد دارند و يا چهرهاي دارند كه متاسفانه در جامعه برچسب تابلو بودن به آنها
ميخورد در اين سالن رفت و آمد دارند و من با بيرحمي تمام از حق خودم بهعنوان
مدير سالن استفاده ميكردم و نميپذيرفتمش.
اما
خوشبختانه من فقط يك هنرجوام و حقي در اين مورد ندارم و ظاهراً خانمي كه بعداً
فهميدم نام فاميلش ع است وقت ميكآپ و شينيون هم گرفت و رفت.
هفته
موعود آمد و خبري از خانم ع نشد. طبيعي بود لابد خوشش نيامده بود. تا ديروز كه
مسئول سالن تماس گرفت كه نجما اگر ميتواني زودتر بيا يك مورد مش اساسي داريم و اگر
باشي و ببيني خيلي كمكت ميكند. من با دو ساعت تاخير رسيدم و ديدم در ميانه راه
انجام مش خانم ع هستند.
بهخاطر
كيفيت بهتر كار، در دو مرحله موها را دكلره كرده بودند و مراحل داشت با دقت و
ظرافت و آرام آرام طي ميشد. از ساعت 2/5 مشغول بودند و من 4/5 به گروه ملحق شدم و
تا 8 شب كار ادامه داشت. نتيجه انصافن خوب و عالي بود. در اين مدت خانم ع از
خاطرات خواستگاري و نامزدي و عروسياش تعريف كرد، از سفرهاي بيشمارش به اقصي نقاط
جهان گفت، از مراسم تحليف روحاني و تهيه خبر از مجلس گفت، از دلارهاي عروس و داماد
گفت كه در كيفش جاخوش كردهاند و مدام نگران است كه كسي آنها را بدزدد، از دوقلوهاي
6 سالهاش گفت و من حيران بودم كه خاك بر سرت نجما، همينطوري آدمها را قضاوت كن
تا بميري. از روي قيافه؟؟؟ ردش ميكردي برود تا اين مش 500 هزارتوماني را از دست
ميدادي و همينطور كلي مشتري احتمالي بعدي را كه با ديدن اين مش افسانهاي به سوي
سالنت سرازير ميشدند. خيلي خامي و فقط ادعا داري و خلاصه هزارجور فكر و خيال آمد
و رفت. تمام مدت از عروسي گفت و اينكه سالن لو رفته و مجلس دوهفته عقب افتاده و
از موهاي نوعروس گفت كه قرارشد شوهرش بياورد جلوي در سالن تحويل دهد تا اكستنشنكار
ما، موها را آماده كند. شوهر خانم ع هم دو سه باري زنگ زد و آدرس پرسيد و اواخر
كار هم با تلفن اعلام كرد كه نزديك است و لطفاً ايشان برود دم در و موهاي طبيعي را
تحويل بگيرد.
خانم
ع براشينگش تمام شد، مانتويش را پوشيد، كيفش را برداشت و رفت كه موهاي طبيعي را از
همسرش بگيرد.
رفت.
در را پشت سرش بست و رفت و هرگز برنگشت. بههمين سادگي.
بيست
دقيقهاي طول كشيد تا كسي جرئت كند حرف بزند. اول از همه ز، دستيار سالن گفت شماره
اي هم ازش نداريم!! بعد مدير گفت: حتماً كاري برايش پيش آمده.
من
گفتم چطور ساكن اين محله بود و اسم خيابان ما را بلد نبود؟ (درحين مكالمه با شوهرش
اسم خيابان را از من پرسيد) و سوالات بيشماري كه از ذهن تكتك ما ميگذشت.
ديروقت
بود و بايد سالن را ميبستيم. مدير گفت برويم جلوي در كه اگر برگشت همانجا ببينيمش
(پوزخند حضار) و من بهتر ديدم كه محل را هرچه سريعتر ترك كنم. از ترسم پانصد قدم تا خانه را با تاكسي رفتم. به چشمم همه مردم دزد
و قاتل و جنايتكار بودند و منتظر فرصت كه من را تنها گير بياورند و خفهام كنند و
كليههايم را بدزدند.
برگشتم
خانه، با قلبي نامطمئن و ذهني درگير و اعتمادي كه گم شده بود. به حس ششم خودم
بارديگر ايمان آوردم و تصميم گرفتم اگر روزي سالن زدم هيچ زني را با قيافه تابلو
نپذيرم، هرچند سردبير شبكه خبر باشد، يكماه پيش نصف دنيا را گشته باشد و كيفش پر
از دلار باشد.
پ ن:
حالم كماكان بد است و خوب صد البته اين داستان واقعيست.
بعد نوشت: ديروز مدير سالن به آموزشگاه ديگري مراجعه كرده بود، آنجا هم همين بلا را سرشان آورده، علاوه بر آن كيف يكي از كاركنان را هم زده. تصميم گرفتيم با چند موسسه ديگر هم تماس بگيريم كه مشخص شد در همين محدوده سالن ما كلاه سه موسسه ديگر را هم برداشته و همه جا هم داستانهاي زيادي براي تعريف كردن داشته. مشخصه بارز چهرهاش چشمان ريز، بيني عمل شده، فك جلو و دندانهاي نامرتب است و اينكه از كنار چانه تا پايين گردنش جاي سوختگي و زخم دارد.
بعد نوشت: ديروز مدير سالن به آموزشگاه ديگري مراجعه كرده بود، آنجا هم همين بلا را سرشان آورده، علاوه بر آن كيف يكي از كاركنان را هم زده. تصميم گرفتيم با چند موسسه ديگر هم تماس بگيريم كه مشخص شد در همين محدوده سالن ما كلاه سه موسسه ديگر را هم برداشته و همه جا هم داستانهاي زيادي براي تعريف كردن داشته. مشخصه بارز چهرهاش چشمان ريز، بيني عمل شده، فك جلو و دندانهاي نامرتب است و اينكه از كنار چانه تا پايين گردنش جاي سوختگي و زخم دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر