۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

وقتي تره‌بار نزديك شركت است

ديروز اداي زن‌هاي خانه‌دار را درآوردم،‌ صبح به هواي پماد و الكل براي سوراخ تازه گوشم زدم بيرون از شركت و تا به خودم آمدم نخ سبزي و بوته‌هاي كرفس داشت پدر دستم را درمي‌آورد.
بروكلي‌هاي نازنين با گل‌كلم تر و تازه، اسفناج‌هاي ظريف و نعنا جعفري و خلاصه تلافي اين مدت بي‌سبزي بودن درآمد.
پنج عصر رسيدم خانه و تا نه و نيم بي‌وقفه پاك كردم، شستم، خشك كردم، خرد كردم و سرخ كردم.
 نتيجه كار خورش كرفس لذيذ بود با سالاد رنگارنگ و عطر زندگي كه پيچيده بود لابه‌لاي تن خسته من.
اين سارافون جديد تحفه جمعه بازار حس خوبي با خودش آورده، بلد نيستم توصيفش كنم، يك جور سبكي و بي‌وزني خوب. جز خودمان، هيچ‌كس نخواهد فهميد اين حجاب اجباري چه بر سر نسل ما آورد. يك تكه از داستان، يك نيم آستين، فضاي بين پوست ران‌ها تا شلوار و همين چيزهاي كوچك كه كم مي‌شود و تو در خيابان هنوز مي‌تواني راه بروي، يادت مي‌اندازد كجاي اين قصه ايستاده‌اي.
من؟ به همين هم راضي و خرسندم و كلاهم را بالا مي‌اندازم. به اين فكر مي‌كنم كه اين محدوديت‌ها هرقدر كه سختي با خودش داشته، حس‌ها و لذت‌هايي هم داده كه كسي جز ما تجربه‌اش نكرده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر