ديروز
اداي زنهاي خانهدار را درآوردم، صبح به هواي پماد و الكل براي سوراخ تازه گوشم
زدم بيرون از شركت و تا به خودم آمدم نخ سبزي و بوتههاي كرفس داشت پدر دستم را
درميآورد.
بروكليهاي
نازنين با گلكلم تر و تازه، اسفناجهاي ظريف و نعنا جعفري و خلاصه تلافي اين مدت
بيسبزي بودن درآمد.
پنج
عصر رسيدم خانه و تا نه و نيم بيوقفه پاك كردم، شستم، خشك كردم، خرد كردم و سرخ
كردم.
نتيجه كار خورش كرفس لذيذ بود با سالاد رنگارنگ
و عطر زندگي كه پيچيده بود لابهلاي تن خسته من.
اين
سارافون جديد تحفه جمعه بازار حس خوبي با خودش آورده، بلد نيستم توصيفش كنم، يك
جور سبكي و بيوزني خوب. جز خودمان، هيچكس نخواهد فهميد اين حجاب اجباري چه بر سر
نسل ما آورد. يك تكه از داستان، يك نيم آستين، فضاي بين پوست رانها تا شلوار و
همين چيزهاي كوچك كه كم ميشود و تو در خيابان هنوز ميتواني راه بروي، يادت مياندازد
كجاي اين قصه ايستادهاي.
من؟
به همين هم راضي و خرسندم و كلاهم را بالا مياندازم. به اين فكر ميكنم كه اين
محدوديتها هرقدر كه سختي با خودش داشته، حسها و لذتهايي هم داده كه كسي جز ما تجربهاش
نكرده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر