حكايت اين روزهام حكايت حال خوب و هواي مطبوع و سرِ شلوغ است
سرشلوغي دلچسب
با نتيجههاي خوب
عشق عجيب و غريبم كه تصاعدي بالا ميرود و برگشته به روزهاي اوج
نه كه نبوده اين مدت، اما زير كاغذهاي روزمرگي، زير پلن هاي اي و بي، و خيلي
چيزهاي كوچك و بزرگ ديگر كمرنگ شده بود و حالا خوشحالم كه دوباره به من لبخند
ميزند و انرژي ميدهد
كاش اين لحظهها را ميشد فريز كرد، بعد موقعهاي دلگرفتگي بيرون و كشيد و بو
كرد
لالههاي آبي نازنينم اين چند روز منبع تمام دلخوشيهايم بودهاند. از همان
لحظه اي كه در پاگرد جمعه بازار صدايشان كردم و ده دقيقه بعد توي بغلم چسبيده
بودند بههم، تا تمام راه در مترو كه از ترس از دست دادنشان حتي يك لحظه هم از
سينهام جدا نشدند. دلخوشيها كم نيست، كاش هر روز دنيا را همينجوري ببينم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر