۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

سفر جور شد. آخر همين هفته. پنج روزه به مقصد شهر كودكي‌ها با يك دنيا خاطرات شيرين و تلخ.
 كوچه به كوچه زندگي و جواني و شيطنت
حس عجيبي به مشهد دارم آميخته از عشق و نفرت و حسرت و خاطره. معجون غريبي كه خودم هم قادر به هضمش نيستم. گاهي وقت‌ها آن‌قدر دل‌تنگش مي‌شوم كه حاضرم هرچه دارم بدهم تا چند لحظه‌اي درخيابان‌هايش قدم بزنم و گاهي آن‌قدر دورم از هوايش كه هرگز تصور نمي‌كنم دوباره برگردم.
سفر تنهايي است، يعني او كه نيست، هر كه باشد باز من تنهايم. فرصت دل‌تنگي مفصلي دارم در اين چند روز و آگاه باشيد كه من با دل‌تنگي هم تفريح مي‌كنم. مزه‌مزه مي‌كنم و طعم گس نبودن‌ش را جايي حوالي سيبك گلو بالا و پايين مي‌دهم.گاهي عجيب مي‌چسبد.
ديروز در خلال وبلاگ خواني به يك كشف مهم نائل شدم و شب هم حين سريال‌بيني تأييدش كردم، من تحمل دوري ندارم. حتي كوتاه، تو بگو يكي دوماهه. مثل هواست لامصب كه هميشه بايد باشد.
روزهايم شلوغ است و درعين حالي كه گه‌گيجه دارم از شدت شلوغي ولي خوشحال و راضي‌ام و تغييرات‌ اين مدت را خيلي دوست دارم. مي‌نويسم به تفصيل. فعلاً شوق سفر دارم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر