20
مهر شش سال پيش بود.
قبلش
هيچ ايدهاي نداشتم كه چهجوري پيش ميره. قرار بود قضيه فان باشه و يكروز خوشگذروني
و دورهمي. گوشه چشمي هم بايد به كيس ميداشتم
چرا كه به گفته الف پسر خوبيه و همون داستان حالا ببينيم چي ميشه.
ملاقات
اول جلوي سوپرماركت خيابون يكم بود. هيچوقت قيافهاش رو يادم نميره با اون عينك
گرد فريم فلزي كه به عادت هميشگيش وقتي دستپاچه ميشه يا زيادي تمركز ميكنه با
انگشت اشاره دست راستش فريم رو روي بينيش بالاتر ميبره، و تيشرت سرمهاي راهراه
و يك لبخند محو. از اونجا به بعد چيزي يادم نيست تا موقع عرق خوردن. دور ميز
نشسته بوديم كه الف شروع كرد به پر كردن پيكها و اون با چشمهاي گرد و يه خنده كشدار
فرياد زد بابا من تا حالا دختر عرق خور نديده بودم. ذوقي كرد كه خدا ميدونه.
صحنه
بعدي رقصيدنهاي از سر مستيه كه انصافن با ف سنگ تموم گذاشتن. عكس هم انداختيم كه
البته ف توي يكي از دعواها و بريكهاش با
الف همه رو پاك كرد. الان كه فكر ميكنم هيچ عكسي از اون روز نداريم حسرت بدي رو
دلم ميشينه.
من
طبق عادت بدي كه دارم و معمولن زماني رو ميشه كه محيط برام خيلي عادي يا بي
اهميته مست كه كردم گرفتم خوابيدم. بعدش هم گفتم ميخوام با يك اكيپ از دوستام برم
بيرون و اون هم گفت من رو تا سر خيابون همراهي ميكنه. من اون تايم يه وحشي به
تمام معنا بودم كه فقط لگد ميزدم و شكلك درميآوردم. قرارم هم اين بود كه دق دليم
رو سر هر موجود مذكري كه سر راهم سبز شد خالي كنم. ( تو اين زمينه چند ماه اول
حسابي از خجالتش دراومدم*). توي راه يادمه از فلسفه حرف زديم. از دنياي سوفي و من
ازش جدا شدم.
20
مهر پنج سال پيش تمام راه خونه ما تا رستوران رو مشروب خورديم. سيستم ماشيني اون
موقع. طوري كه جلوي در رستوران بوسيدمش و موقع شام خوردن حين يادآوري خاطرات
پارسال گريه كردم.
20
مهر 88 رفتيم باغ رستوران پيام. قبلش كلاس فرانسه داشتيم و يادمه اون شب حرفهاي
جدي زديم. شرايط اون موقع ايجاب ميكرد.
20مهر
89 كليد خونه مشترك دستمون بود. يه خونه خالي كه قرار بود رنگش كنيم. هيچي نداشتيم
،هيچِ هيچ
من
گفتم امشب رو بايد فراموشنشدني كنيم. رفتيم فرشفروشي يه قاليچه خريديم، انقدر
خاطرهساز شد كه بعدن هركاري كردن بريم عوضش كنيم و يك جفت مثل هم بگيريم قبول
نكرديم. اون قاليچه جفت نداشت، تك بود. تو اون روزاي بدو بدو عرق بيدمشك هم
نداشتيم . قاليچه رو انداختيم پشت ماشين و كوبيديم تا تهرانپارس از يكي عرق بگيريم.
يه 4 ليتري داد. اومديم غذافروشي كباب لقمه گرفتيم و هيچ به ذهنمون خطور نكرد عرق
خوردن از دبه و بدون ليوان ممكنه يكم سخت باشه. يك عكس محو داريم از اون شب كه
قاليچه و دبه خيلي تو چشم ميان. قيافههاي ما ديدنيه.
20
مهر 90 مستبازي بود تا خود خدا. عكساش هست و هديهاش و يه شام رستوراني كه خوب
شرمندهام اما احتمالاً بايد رستوران زرچ بوده باشه. خيلي رك بگم كه يادمون نيست
كجا بود.
20مهر
91 هم لئون بوديم، با اون شام مسخره خودش خاطره جالبي شد. بطريهاي آبجوي خونگي كه
قبلش خالي شدن و بعد شام هم احتمال ميدم ادامه داده باشيم تا يادمون بره چه كلاهي
گذاشتن سرمون توي رستوران.
امسال
اما فرق كرد قضيه. دوروز قبلش فول تفريحات بوديم. قرار بود شنبه رو مرخصي بگيريم و
بريم تهرانگردي پاييزي. نشد.
شكل
ظاهري ماجرا مثل سالهاي قبل بود، بدون الكل، با هديهاي كه خيلي خيلي سورپرايزم
كرد و كلي فان داشت برام و رستوران دونفره. اما حس امسالم پختگياي داره كه برام جديده.
انگار تازه دارم ميفهمم كجاي رابطهام و چندچنديم. حجم دوستداشتن، تجربه چندسال
زندگي دونفره، بالا و پايينهاي روزگار باعث شده بيشتر از قبل قدر بودن با هم رو
بدونيم و براي من اين يعني بهترين هديه ممكن.
*
يادم باشه سر فرصت تعريف كنم چطور اون موجود وحشي به يك گربه آروم تبديل شد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر